خرید بک لینک
دیشب خواب دیدم تحصیلی رفتم کانادا، انگار دو ماهی باید تنها میرفتم سرکلاسا و جا میفتادم تا میم هم بیاد کانادا، وسط کلاس بغضم گرفت دلم میخواست فارسی حرف بزنم یه خانومه اومد گفت منم ایرانیم، بعدشم یه زوج اومدن گفتن ما هم ایرانی ایم، آروم شدم.. کلاساش شبیه کلاسای دبیرستانم بود ولی به حیاط خلوت راه داشت، شیب میخورد و معماری جالبی داشت.. باهاشون حرف زدم و اونا هم از مصایب مهاجرت گفتن من گریه کردم آرومم کردن .. هممون ناراحت بودیم که اون همه دوستامون خانودمون پخش و پلا شدیم بین کشورای مختلف.. نمیدونم چرا انقدر اون خواب ملموس بود.. البته که همیشه میخواستم مهاجرت کنم و بهونه تراشیده بودم که نرم .. ارشد گرفتنم.. سربازی میم .. کارای مختلفی که این مدت تجربش کردم .. مسئولیت خانوادم رو گردن خودم .. مسئولیت خانواده میم رو گردن خودش ... هیچوقت انقدر بی بهونه نبودم نسبت به مهاجرت .. ارشدم داره تموم میشه.. سربازی میم هم تموم شده ... غمم میگیره .. الان دیدم ناخودآگاه پادکست انگلیسی گذاشتم واسه خودم موقع کار ..

برچسب: نویسنده: باربد سامانی تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1402 ساعت: 15:42

خیلی روزای بدین... هم مجبورم فشرده دفاع کنم هم حس میکنم دنیا داره فروپاشی میکنه.. هم مچ دستم درد میکنه .. هم استادم به خودش زحمت نمیده بره ایمیلشو چک کنه لاقل طرحمو تایید کنه ... هم حموم لازمم ولی فردا چون باید برم مراسم ختم یکی از آشناها نرفتم که فردا تمییز باشم .. از اون وقتاس که خیلی مودم پایینه.. باید امشب پلانا رو تموم کنم.. شده تا صبحم بیدار بمونم ولی پلانا باید تموم شه.. اه

برچسب: نویسنده: باربد سامانی تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1402 ساعت: 12:38

اول- حس میکنم مهارت برقراری ارتباط توی من داره به شدت افت میکنه.. دیروز داشتم رانندگی میکردم یه آقایی به خاطر اینکه من بتونم رد شم دنده عقب گرفت، شیشه سمت خودم پایین بود، شیشه سمت اونم پایین بود، بهم سلام کرد عوض تشکر و جواب سلام، نگاهش کردم رفتم! وات د فاز واقعا؟؟ از اون روزاست دلم میخواد کارمو عوض کنم، خیلی تنها شدم تو دنیای فریلنسری!دوم- بالاخره زبون باز کردم خیلی مودبانه با استادم گفتم طرحمو ببین! براش فرستادم تو واتس اپ! ممکنه ناراحت بشه ولی راستش دیگه برام مهم نیست .. از اون دسته آدماست که با یه اشاره ناراحت میشن.. غیر قابل پیش بینیه .. حوصله شو ندارم ..سوم- از اینکه پیام دادم استرس دارم ..چهارم- سربازی میم تموم شد .. دو ماه زودتر از موعد.. زیر یه هفته رفت تو مغازه عموش کار کنه .. ناراحتشم.. قبلش داشت خیلی خوب کار میکرد ولی الان درگیر کار بی خودی شده به نظرم .. ولی زبون وا نکردم بگم کاری که داری رو دوست ندارم .. حتی فکر میکنم عموش داره ازش سو استفاده میکنه ولی بازم لام تا کام حرف نمیزنم.. خودش قدرت تشخیص داره .. اگه ازم سوال یا راهنمایی خواست کمکش میکنم.. امیدوارم فقط به خاطر زندگی با من نرفته باشه سرکار .. چرا من از این قضیه واهمه دارم .. فکر میکنم یه ساعت شنیه و من باید برای رسیدن به آرزوهام به سرعت پول دربیارم.. یه ماهه کار نکردم.. یه کارفرما دارم که داره ازم سو استفاده میکنه.. یه استادم دارم که به سلامتی جوابمو نمیده!!! اه.. از همه چی متنفرم..پنجم- بعد پایان نامه حسم بهتر میشه میدونم! الان جو پایان نامست! بعدش پیام میدم به کارفرما.. دیگه مهم نیست کسی از دستم ناراحت بشه یا نه .. کاش روابط اجتماعیم خوب بود.. کاش گرم بودم و میتونستم دوست پیدا کنم .. نمیتونم آقا نمیتونم

برچسب: نویسنده: باربد سامانی تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1402 ساعت: 12:38

صفحه بندی