دیشب خواب دیدم تحصیلی رفتم کانادا، انگار دو ماهی باید تنها میرفتم سرکلاسا و جا میفتادم تا میم هم بیاد کانادا، وسط کلاس بغضم گرفت دلم میخواست فارسی حرف بزنم یه خانومه اومد گفت منم ایرانیم، بعدشم یه زوج اومدن گفتن ما هم ایرانی ایم، آروم شدم.. کلاساش شبیه کلاسای دبیرستانم بود ولی به حیاط خلوت راه داشت، شیب میخورد و معماری جالبی داشت.. باهاشون حرف زدم و اونا هم از مصایب مهاجرت گفتن من گریه کردم آرومم کردن .. هممون ناراحت بودیم که اون همه دوستامون خانودمون پخش و پلا شدیم بین کشورای مختلف.. نمیدونم چرا انقدر اون خواب ملموس بود.. البته که همیشه میخواستم مهاجرت کنم و بهونه تراشیده بودم که نرم .. ارشد گرفتنم.. سربازی میم .. کارای مختلفی که این مدت تجربش کردم .. مسئولیت خانوادم رو گردن خودم .. مسئولیت خانواده میم رو گردن خودش ... هیچوقت انقدر بی بهونه نبودم نسبت به مهاجرت .. ارشدم داره تموم میشه.. سربازی میم هم تموم شده ... غمم میگیره .. الان دیدم ناخودآگاه پادکست انگلیسی گذاشتم واسه خودم موقع کار ..
برچسب:
نویسنده: باربد سامانی
تاريخ: چهارشنبه
24 آبان
1402 ساعت: 15:42